عماد الدين حسن بن علي الطبري

312

مناقب الطاهرين ( فارسي )

آنگه سوم روز فرمود تا آن گوسفند ذبح بكردند و گفت : استخوانها مشكنيد . و گوشت آن را بپختند و جملهء اهل مدينه را طعام داد . پس بفرمود كه استخوانها جمله به ميان پوست نهادند و دعا كرد تا آن گوسفند زنده شد . جبرئيل ( ع ) گفت : خداى تعالى مىگويد كه اگر بخواهى خلق اوّلين و آخرين زنده گردانم . رسول ( ص ) گفت : چيزى ديگر نخواهم الّا اين گوسفند زنده كنى . و آن گوسفند را « مبعوثه » گفتندى و شير وى شفاى جملهء رنجها بودى و بركات عظيم در وى پديد آمد و ابو ايّوب بدان تعيّش كردى ؛ كه رسول رد كرده بود [ به وى ] به اجازت خداى تعالى ؛ كه جبرئيل گفت : ابو ايّوب مردى درويش است . آنگه امّ سلمه را و امّ ايمن را و حفصه و ديگر زنان مهاجر و انصار را رسول بفرمود كه تا به كار فاطمه قيام كنند . اسماء بنت عميس از آن پانصد درهم عطرى خريده بود به حاضر كرد . و امّ سلمه هم عطرى خريده بود بياورد . و فاطمه گفت : مرا هم عطرى نهاده هست . گلاب بيرون آورد كه هرگز كس چنان عطر نديده بود از حسن و بوى آن . و مشك بيرون آورد چون پرهاى مرغ لطيف كه بوى آن خواست كه آدمى را مبهوت كند . امّ سلمه گفت : اى جان مادر ، اين چيست ؟ فاطمه گفت : اين گلاب ، عرق رسول خداست كه چون در خانهء من آمدى و عرق بكردى ، من اين بگرفتمى و در شيشه بكردمى . و اين مشك از دحية الكلبى است كه چون از پيش رسول برخاستى از وى بيفتادى . رسول اين سخن بشنيد و گفت : طوبى لك كه طيب از تو عرق سيّد المرسلين باشد و از پر روح الامين ! امير المؤمنين ( ع ) گويد كه : نماز ديگر كرده در خدمت رسول ( ص ) رفتم . وى به تسبيح و تهليل و تحميد مشغول بود . گفت : يا على ، كار خانه بساز ؛ كه امشب اهل تو به خانهء تو مىآيد . على عليه السّلام گويد كه : برفتم